بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391
تـــا آســــمان خــیــــال ِ تـــو چقــــدر راه اســــت؟

دو بـــال بـــرایــــم کافــیـــســــت؟

مـــی خواهـــــم به هــــوای تــــو

ـــ در هــــوای تـــــو ـــ

اوج بگیــــرم!

منــتــــظــــرم مـــی مــــانـــــــی؟؟؟



طبقه بندی: عکس،  سخنان بزرگان،  اشعار عاشقانه،  اس ام اس، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391
به پیاله اﮯ

سر مست مــــﮯ شوم !

و به تلنگرﮯ

هوشیار !

این یعنـــــﮯ

طبیعت هم در من خوب ڪار نمــــــﮯ کند...



طبقه بندی: اشعار عاشقانه،  اس ام اس،  عکس، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391

نـــبودنتـ.....

داغمـ مے کند!

آنقدر که جاے همه ے روزهاے آخر سالـ

بے آتشـ

مے سوزمـ ...


ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

زیباترین سمفونی عاشقانه تاریخ را

با ساز دهنی برایت اجرا میکنم

فقط کمی

لبانــت را جلو بیاور...



طبقه بندی: عکس،  متون ماندگار،  اشعار عاشقانه،  اس ام اس، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
دور مـی شوے از مـن 

بــے آن کـِ بدانـی؛

اگر از هَفـتــ آسمان هم بگذرے

هَـم ـچنان در قـلـبــِ مـن جـآ دارے !



طبقه بندی: اشعار عاشقانه،  عکس، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

 چشمان بارانی ام را دیده ای مگر؟
 
زمستان است همه ی فصل های زندگی ام
 
خبــر ز دل گرفته ام می جویــی
 
دلــم از دوری آن یار سفر کرده گرفت
 
من به پرواز ،به شکستنٍ قــفس می اندیــشم
 
مــی روم تا بر دوســـت
 
مهلتم گر بدهد عمـر مـرا



طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

گاهی حجم دلتنگیهایم آنقدر زیاد میشود . . .

كه دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ میشود . . . !

دلــــــــتـــنــگـــــــــــم . . . !

دلتنگ كسی كه گردش روزگارش به من كه رسید از حركت ایستاد . . . !

دلتنگ كسی كه دلتنگی هایم را ندید . . .

... دلتنگ خودم . . .

خودی كه مدتهاست گم كرده ام . . . !




طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

تـ ـو بـگـو . . .

مـعـنـی ایـن هـمـه جـای خـالـی چـیـسـت

کـه مـ ـن ایـن هـمـه مـدت

بـه دنـبـالـش بـودم . . .؟

الـان مـ ـنـم و حـجـم تـهـی از نـبـودنـت 



طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

شَبــــ کِــہ میرِسَـــد

کِتاب دِلَــــم رآ وَرَق مـے زَنَــم

وَ روُزهای بـــے تُـــو بُودَن رآ

شُمآرِہ مــے کُـــــنَم

اِے کآش مِــــــثلِ قآصِدَکــــ

عآشِـــــق بُودے

وُ اَحـــــوآلِ دِلَـــــم رآ

مـــے پُرسیــــدے




طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

دِلــهُــره هــایَــت را بــه بــاد بــده

 ایـنــجــا دلــیــســت

 کــه بَــرای آرامِــشَــت دســتــی بــه آسِـمـان دارد.





طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
برچسب ها: عکشهای عاشقانه/اشعار،
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
سپید،آرام و رقصان

روح قو-وشم از کالبد

رها میگردد

گاهی که خواهی

از خانه دل به کرشمه

پر بگیری و برخیزی؛

ز لحظه هایم بگریزی!

که قو بی جفتش

م ی م ی رد!



طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
برچسب ها: عاشقانه/عکس/شعر/متون زیبا،
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه تو شوق 

چشم تو ژرفترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستگی عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین از دل تاریکی میگذرد.....



طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
برچسب ها: عاشقانه/شعر/عکس،
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

خــواب هـایـم بــوی تـن تــو را مـے دهــد /.

نـڪـنـد آن دورتــر هـا

نـیـمـہ شـب در آغــوشـم مـے گـیــــرے !



طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
د ر یــا بــاش

مــوج بــزن ...

دریـــاهـم اگــر نـیـسـتے

کـنـار ســاحــل بـنـشـیـن و

مـعـشـوقـﮧ ے مــآهـے هــا شـو !


ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
د ر یــا بــاش

مــوج بــزن ...

دریــــآ هـم اگــر نـیـسـتے

کـنـار ســاحــل بـنـشـیـن و

مـعـشـوقـﮧ ے مــآهـے هــا شـو !




طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
از هـــر طـرفِ شــب ؛

چشـــمـانی مـــرا بـﮧ جســـتجوســت!

لـبریـزمـ کـن ...

اگـر از آنِ تـوســـت!

 لـبریـزمـ کـن از نـگاهـتــــ ـــ ــ ـ . ✿●•٠•



طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391


گویی جهانم زیر و رو می شود

آن هنگام که هـُـرم ِ نفس هایت 

زیباترین سمفونی را در گوش هایم می نوازد



طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...!

چرا که در تاریکـــ ـی ..

چهره ها مشخــــــ ـص نیست !!

و هر لحظــــــــ ـه ..

این امیـــــ ـد ..

در درونــــــ ــم ریشه می زند ...

... که آمده ای ..

ولی من ندیده ام



طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1391
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب




طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1391
از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست


من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست


غمدیده ترین عابر این خاک منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست


در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست


می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس

در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست


شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست





طبقه بندی: اشعار عاشقانه، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391



طبقه بندی: عکس، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391

مردی به همسرش این گونه نوشت:
عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم. 

عشق تو

 همسرش بعد از چند روز اینجوری جواب داد: 

 عزیزم از اینکه 100 بوس  برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم.ریز هزینه ها:

> 1.با شیر فروش به 2 بوس به توافق رسیدیم.

> 2.با معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسیدیم.

> 3.صاحب خانه هر روز می اید و 2-3 بوس از من می گیرد.

> 4.با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من آیتم های دیگری به او دادم.

> 5.سایر موارد 40 بوس.

نگران من نباش…هنوز 35 بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا آخر این ماه با اون سر کنم!!
...
نظر یادتون نره...



طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391

مهدی جان!
باز به انتظار تو جمعه غروب می شود / اگر بیایی از سفر، آه چه خوب می شود…


باید وسط هفته بیایی آقا
دیریست که جمعه های ما تعطیل است…
(اکرم بهرامچی)

 

دلم به “مستحبی” خوش است که جوابش “واجب” است.
السلام علیک یا بقیه الله…

 

غروب پنجشنبه ها بیقرارم / شبیه جمعه ها چشم انتظارم
فقط یک جمعه میایی ولی من / تمام جمعه ها را، دوست دارم
التماس دعای فرج

 

مهدی جان، دلمرده ام قبول!
اما تو که مقتدای مسیحی،
یک جمعه هم بیا زیارت اهل قبور…


عمریست اسیر حرف مردم هستیم
درگیر همین سوء تفاهم هستیم
این شکل جدید انتظاری کهنه است
ما منتظران دست دوم هستیم

 

خدا کند که بیاید مسافری که نیامد
و کوچه کوچه بنازم به عابری که نیامد
شکست بغض غرورم در انتظار عزیزی
دعا کنید بیاید مسافری که نیامد

 

فریب ما مخور آقا، دروغ می گوییم
به جان حضرت زهرا، دروغ می گوییم
چه ناله ای؟ چه فراقی؟ چه درد هجرانی؟
نیا! نیا! گل طاها، دروغ می گوییم

 

۱۱۳۸ سال است کسی منتظر ۳۱۳ مرد است.

آه… مرد شدن چقدر زمان می خواهد؟!


قلم در اشک دیده می‌شود گاه
خودِ طاقت، خمیده می‌شود گاه
دل پر درد ما صد جمکران است
دو بیتی، یک قصیده می‌شود گاه

 

و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر…
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد
اللهم عجل لولیک الفرج

 

تو مختاری بگویی «جود» یا «عشق»
«کرامت‌های نامحدود» یا «عشق»
کتاب جمکران از ندبه لبریز،
کجایی حضرت موعود؟ «یا عشق»!

 


روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران
تا از دلم بشویی غم های روزگاران
یا صاحب الزمان(عج)

 

یامهدی
برای اینکه بیایی نکرده ام کاری
مرا ببخش، برایت همیشه درد سرم


چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز
هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار، کـافـی نـیـسـت
خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی
دعای این همه شب‌زنده‌دار، کافی نیست


عمریست که از حضور، جا ماندیم
در غربت سرد خویش، تنها ماندیم
او منتظر است که ما برگردیم
ماییم که در غیبت کبری ماندیم

 

عمری به جز بیهوده گفتن سر نکردیم
تقویمها گفتند و ما باور نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد، ولی ما
لبیک گفتن را، لبی هم تر نکردیم

 

 

ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد
ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که هر جمعه به عشقت
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
یا صاحب الزمان(عج) ادرکنا

 

یا مهدی(عج)
بی تــو اینجا همه در حبس ابــد تبعیدند
سالـها هجری و شمسی همه بی خورشیدند
تـــو بیــایی همه ساعتـــها ، ثانـــیه ها
از همین روز ، همین لحظه، همین دم، عیدند

 

مولاجان
از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم
تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم
گفتند غروب جمعه خواهی آمد
آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم

 

یاد دردناکترین درد زمین افتادم
یاد دردمندترین فرد زمین افتادم
عصر جمعه شد بار دگر در یادم
یاد دلتنگ ترین مرد زمین افتادم
اللهم عجل لولیک الفرج…

 

مولا جان
آه می کشم تو را با تمام انتظار
پر شکوفه کن مرا، ای کرامت بهار
می رسد بهار و من بی شکوفه ام هنوز
آفتاب من بتاب، مهربان من ببار

 

نه شرم و حیا ، نه عار داریم از تو
اما گله بیشمار داریم از تو
ما منتظر تو نیستیم “آقا جان”
تنها همه “انتظار” داریم از تو

 

نظز یادتون نره  




طبقه بندی: اس ام اس، 
برچسب ها: اس ام اس/حضرت مهدی،
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391
آنقدر عزیزی که برگ های درختان برای بوسیدن رد پایت ، لحظه شماری می کنند...




ممکنه ما گلی را دیر یاد کنیم اما محاله عطر خوشش را از فضای دلمون پاک کنیم




خوشبختی را در همین لحظه باور کن لحظه ای که دلی بیاد توست



کوتاه ترین کلمه دنیا I شیرین ترین کلمه دنیا LOVE عزیزترین شخص دنیا YOU !



عشق تنها میکروبی است که از راه چشم سرایت میکند...



از ماضی ها و مضارع ها خسته ام / دلم حال ساده ی با تو بودن را می خواهد.





طبقه بندی: اس ام اس، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391
گهگاهی سفری کن به حوالی دلت ، شاید از جانب ما خاطره ای منتظر لمس نگاهت باشد .
 
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

شاهزاده ی عشقی که غلامت شده ام / پابند تو و اسیر دامت شده ام / گویند کبوتری وفادار تر از طوقی نیست / طوقی صفتم ، جلد مرامت شده ام .

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

دوست داشتن امروزم ، دنباله ی ستاره ی چشمهایت است که در آسمان قلبم سالها پیش جا گذاشته بودی !

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم ، حتی برای "تو" که سالها منتظر در زدنت بودم .

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

گفت مجنون گر همه روی زمین / هر زمان بر من کنندی آفرین / من نخواهم آفرین هیچ کس / مدح من دشنام لیلی باد و بس .

 
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

روزهاست از سقف لحظه هایم یاد تو می چکد ، اگر باران بند بیاید از این خانه می روم .

 
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

در سرزمین خاطره ها آنان که خوبند همیشه سبزند و آنان که محبتها و دوستیها را بر قلبشان برافراشتند همیشه به یاد می مانند .

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

از درد و دلت فقط درد سهم من شد و دلت سهم دیگری .

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

ما هرچه دویدیم به مقصد نرسیدیم / از عشق به جز مزه ی تلخش نچشیدیم .

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

زمستان است و هوا پر شده از دوستت دارم هایی که به بادها سپرده ام ، کاش پنجره ات باز باشد .





طبقه بندی: اس ام اس، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

 اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

 معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

نظر یادتون نره




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

 




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391

رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

مغازه دار میگه : به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت
.
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391

یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟

 

نظر یادتون نره.....




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط حسین صفدری
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391

استادمون امروز در آخر کلاس ، برای جمع بندی حرفاش گفت : به قول گالیله:بیچاره مردمی که نیاز به قهرمان دارند !

هدی که یکی از همکلاسی های باهوش کلاسمونه هم تند و سریع گفت : بیچاره مردمی که قهرمان ندارند !

آقای دکتر ... با بی تفاوتی گفت : خانم محبی ! این نظر شخصی شماست !! و خواست از کلاس بره بیرون که هدی گفت : این جمله من نیست ، این جمله حکیم ارد بزرگ در کتاب سرخ است

استادمون هم گفت : من نه نظریه قاره کهن حکیم و نه کهکشان اندیشه و نه حتی جملاتش را قبول ندارم ... و هدی هم گفت : این نظر شخصی شماست !

استاد بد اخلاقمون آتیش گرفت : وایساد و با صورت و گوش های سرخ ، نیم ساعت هر چی فحش و دری وری به دهنش می رسید به حکیم ارد بزرگ داد !

من هم که عاشق افکار ارد بزرگم داغون شدم چند بار دستم رو بردم بالا که به استاد بگم بابا ول کنین چرا بحث رو شخصی کردین ! چرا بجای استدلال نظری ، فحش میدین ؟! اما آقای به اصطلاح دکتر بی ادب نزاشت حرفمو بزنم ...

وقتی که در کلاس رو محکم کوبید و رفت همکلاسی ها دور صندلی هدی که اشک دور چشای قشنگش جمع شده بود رو گرفتن و می گفتن انتقام ما رو از این مردک گرفتی ! دم حکیم گرم !!! یکی از پسرای کلاس گفت : ارزش قهرمان رو الان می فهمیم دو ترمه این جناب استاد پدر هممون رو در آورده اما امروز پدر خودش درآمد چون ما قهرمانی مثل خانم محبی داشتیم . هدی خندش گرفت جالب بود چشماش پر اشک اما لبهاش می خندید ...

آره به قول حکیم ارد بزرگ :

بیچاره مردمی که قهرمان ندارند .




طبقه بندی: داستان، 
ارسال توسط حسین صفدری
(تعداد کل صفحات:17)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
از این وبلاگ چقد راضی هستین؟







صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا